على اصغر ظهيرى
100
قصص الحسين (ع) (فارسى)
كوفه آوردند ، تا پس از ارائه آنها به « ابن زياد » براى تماشاى « يزيد » به شام ببرند ! با اينكه اسيران و سرهاى بريده را چند روز در كوفه نگاه داشتند و خاص و عام و زن و مرد و بزرگ و كوچك آنها را مىديدند ، صداى اعتراضى از كسى بر نخاست . چنان رعب و هيبت « ابن زياد » در دلهاى كوفيان سُست عنصر جا گرفته بود ، كه همه چيز را خاتمه يافته تلقّى مىكردند و هرگونه عكسالعملى را بى نتيجه و بى ثمر مىدانستند . پس از آن كه ابن زياد نقش خود را به خوبى ايفا كرد ، در مسجد كوفه كه جمعيت ، در آن موج مىزد به منبر رفت و بعد از حمد و ثناى الهى چنين گفت : خدا را شكر مىكنم كه حق و اهل آن را آشكار ساخت و اميرالمؤمنين يزيد و پيروان او را پيروز گردانيد و دروغگوى پسر دروغگو را كشت ! ! درست در همين لحظه « عبيداللَّه بن عفيف ازدى » كه از مفاخر شيعه و پارسايان اين طايفه بود و هر دو چشمش را در ركاب اميرالمؤمنين علىعليهالسّلام از دست داده بود و پيوسته در مسجد كوفه به عبادت اشتغال داشت ، از جا برخاست و گفت : اى پسر مرجانه ، اى دشمن خدا ! دروغگو و پسر دروغگو تو و پدرت هستيد و كسى است كه تو را به حكومت رساند و پدر اوست .